تبليغاتX
آنروز

 سلام دوستان.این متن رو بخونید جالبه.راستی وصیت نامه ی دکتر شریعتی رو هم تو چند نوبت به زودی می گذارم .چون زیاد بود مجبور میشم سه یا چهار قسمتش کنم.این متن رو یه جایی به چشمم خورد دیدم قشنگه براتون گذاشتم.منتظر پست بعدی باشید.

مي‌خواست برود، ولي چيزي او را پايبند کرده بود؛ مي‌خواست بماند، ولي چيزي او را به سوي خود مي کشيد؛ مي‌خواست بنويسد، قلمي نداشت، مي‌خواست بايستد، چيزي او را وادار به نشستن مي‌کرد. مي‌خواست بگويد، لبان خشکيده‌اش نمي‌گذاشتند. مي‌خواست بخندد، تبسم در صورتش محو مي‌شد. مي‌خواست بپرد، ديگر آسمانش تنگ بود، مي‌خواست دست بزند و شادي کند، ولي دستانش ياري نمي‌دادند. مي‌خواست نفس عميقي بکشد و تمام اکسيژن هاي هوا را ببلعد، اما چيري راه تنفسش را بسته بود. مي‌خواست آواز سر دهد، نغمه اش به سکوت مبدل شد. مي‌خواست پنجره کلبه‌اش را باز کند و از ديدن زيبايي‌ها لذت ببرد، اما با اين که پنجره با او فاصله اي نداشت، اين کار برايش غير ممکن بود. مي‌خواست بي‌پروا همه چيز را تجربه کند ولي ديگر فرصتي وجود نداشت. مي‌خواست گلي بچيند و به کسي که به او خيره شده بود بدهد، دستش جلو نمي‌رفت. مي خواست به همه بگويد دوستشان دارد و عاشقشان است، لبش گشوده نمي‌شد، مي خواست ستاره هاي آسمان را بشمارد و هنگام عبور شهاب آرزو کند که اي کاش روزهاي رفته برگردند. آخر او عکسي در قابي کهنه بود که توان هيچ کاري را نداشت. مي‌خواست حداقل لبخندي به لب داشته باشد اما لبانش خشکيده بود. يادش افتاد کاش وقتي عکاس گفت (بگو سيب) از دنيا گله نمي‌کرد. دلش مي خواست اگر نمي تواند هيچ کاري بکند فقط بگويد (سيب)

یا علی

|+| نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 ساعت 21:45  توسط morteza  | 

 
آنروز
آنروز

<-PostTitle->
<-PostContent->
نوشته شده توسط morteza در ساعت <-PostTime-> | لینک 

Hit Counter
by ali.b.a