حافظ
نفس برآمد و کام از تو بر نمی آید/فغان که که بخت من از خواب در نمی آید
صبا به چشم من انداخت خاکی از کویش/که آب زندگیم در نظر نمی آید
قد بلند ترا تا به بر نمی گیرم/درخت کام و مرا دم ببر نمی آید
مگر به روی یار دلارای ما ور نی/به هیچ وجه دگر کار بر نمی آید
مقیم زلف تو شد دل که خوش سوادی دید/وزان غریب بلاکش خبر نمی آید
بسم حکایت دل هست با نسیم سحر/ولی به بخت من امشب سحر نمی آید
در این خیال به سر شد زمان عمر و هنوز/بلای زلف سیاهت به سر نمی آید
زبس که شد دل حافظ رمیده از همه کس/کنون ز حلقه ی زلفت بدر نمی آید
|+|
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 ساعت 20:28  توسط morteza
|

