تبليغاتX
آنروز

حافظ
نفس برآمد و کام از تو بر نمی آید/فغان که که بخت من از خواب در نمی آید

صبا به چشم من انداخت خاکی از کویش/که آب زندگیم در نظر نمی آید

قد بلند ترا تا به بر نمی گیرم/درخت کام و مرا دم ببر نمی آید

مگر به روی یار دلارای ما ور نی/به هیچ وجه دگر کار بر نمی آید

مقیم زلف تو شد دل که خوش سوادی دید/وزان غریب بلاکش خبر نمی آید

بسم حکایت دل هست با نسیم سحر/ولی به بخت من امشب سحر نمی آید

در این خیال به سر شد زمان عمر و هنوز/بلای زلف سیاهت به سر نمی آید

زبس که شد دل حافظ رمیده از همه کس/کنون ز حلقه ی زلفت بدر نمی آید

|+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 ساعت 20:28  توسط morteza  | 

 
آنروز
آنروز

<-PostTitle->
<-PostContent->
نوشته شده توسط morteza در ساعت <-PostTime-> | لینک 

Hit Counter
by ali.b.a