گذر ... عمومي
اینک در آرامشی خاکستری آرام آرام توانم می رود...
قلم که بر دست می گیری و از جوهر عمرم بر می داری آرام می شوم
این بار تنها، لذت پایان بازی است که مرا به ادامه اش وا می دارد
که من درگذرانِ سختِ روزهای شتاب، از ادامه بازی شوم نیز بیزارم
نگاه خسته ام دیگر تحسین رهگذران را در جفای زمان از یاد برده است...
خستگی افسانه ی زندگی در من است، گویی هزاران سال زیسته ام
چقدر شکسته ام،چه کوره راههایی پیمودم بی خستگی که دیگر فرصت افسوس هم برایم نمانده است
کودک قلب من،آرام بگیر و آرام باش...
این صدای هر تپش قلب توست که مرا فرا می خواند
این، حسِ لحظاتِ حضور سبز توست که مرا تسکین می دهد...
لحظاتی که برای من، سرشار از ابدیت مرگ و زندگی اند
تنها یک نگاه تو وجودم را ویرانه می سازد
تو نمی دانی که برای من، بهار تمام زیبایی اش را از تو وام می گیرد...
بهاری ترین من!
در سحرگاهی آرام سر از بالش خوابت بردار و پنجره ذهنت را به روی من بگشا تا با تو از آواز خورشید سخن بگویم...
از سادگی دستهای بهاری ات که چون خورشید بر من جاری می شود...
مرا در خویشتن رها مکن
من تو را به سر منزل عبور، به رود خروشان حیات خواهم برد
در من بنگر که دل من با دل تو سخنها دارد برای گفتن اگر تو بخواهی
قلم که بر دست می گیری و از جوهر عمرم بر می داری آرام می شوم
این بار تنها، لذت پایان بازی است که مرا به ادامه اش وا می دارد
که من درگذرانِ سختِ روزهای شتاب، از ادامه بازی شوم نیز بیزارم
نگاه خسته ام دیگر تحسین رهگذران را در جفای زمان از یاد برده است...
خستگی افسانه ی زندگی در من است، گویی هزاران سال زیسته ام
چقدر شکسته ام،چه کوره راههایی پیمودم بی خستگی که دیگر فرصت افسوس هم برایم نمانده است
کودک قلب من،آرام بگیر و آرام باش...
این صدای هر تپش قلب توست که مرا فرا می خواند
این، حسِ لحظاتِ حضور سبز توست که مرا تسکین می دهد...
لحظاتی که برای من، سرشار از ابدیت مرگ و زندگی اند
تنها یک نگاه تو وجودم را ویرانه می سازد
تو نمی دانی که برای من، بهار تمام زیبایی اش را از تو وام می گیرد...
بهاری ترین من!
در سحرگاهی آرام سر از بالش خوابت بردار و پنجره ذهنت را به روی من بگشا تا با تو از آواز خورشید سخن بگویم...
از سادگی دستهای بهاری ات که چون خورشید بر من جاری می شود...
مرا در خویشتن رها مکن
من تو را به سر منزل عبور، به رود خروشان حیات خواهم برد
در من بنگر که دل من با دل تو سخنها دارد برای گفتن اگر تو بخواهی
|+|
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385 ساعت 18:56  توسط morteza
|
آرام آرام
آرام آرام ؛ گام در رویا ها
آهسته تر از آن که فکرش را کنی به سراغت می آید، با نگاهی ، اشاره ایی ، صدایی
پاورچین پاورچین ، آرام آرام ، گام در رویاهایت می گذارد
خلاصه وقتی به خود می آیی که نمی فهمی از کجا آمد و از کی شروع شد
زمانی از حضورش آگاه می شوی که رنگ دنیای امروزت با دنیای دیروزت کاملا متفاوت شده و تعبیر و تفسیر هر پدیده ای برایت معنی خاصی پیدا کرده است
طلوع خورشید را می پرستی ولی غروب سرخش را دوست نداری
اگر اهل شعر و شاعری باشی همدم بیشتر اوقات دلتنگی ات غزلهای ناب (حضرت حافظ) می شود
عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید نابرده گنج مقصود از کارگاه هستی
جهانیان همه گر منع کنند من از عشق من آن کنم که خداوند گار فرماید
دوست داری تمام جوش و خروش دلت را با کسی در میان بگذاری ، ولی کسی محرم شنیدن نیست
هر لحظه برایت همچون قرنی میگذرد ؛ گوشه گیر و زود رنج می شوی و تمامی احساست قطره های اشکی می شوند که گاه بی هیچ دلیلی بر صدف صورتت پرورش می یابد.
یا علی مدد.
|+|
نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1385 ساعت 18:58  توسط morteza
|

