تبليغاتX
آنروز

خداوندا، مرا وسیلۀ صلح خویش قرار بده.
آنجا که کین است، بادا که عشق آورم.
آنجا که تقصیر است، بادا که بخشایش آورم.
آنجا که تفرقه است، بادا که یگانگی آورم.
آنجا که خطا است، بادا که راستی آورم.
آنجا که شک است، بادا که ایمان آورم.
آنجا که نومیدی است، بادا که امید آورم.
آنجا که ظلمات است، بادا که نور آورم.
آنجا که غمناکی است، بادا که شادمانی آورم.
خداوندا، بادا که بیشتر در پی تسلّی دادن باشم تا تسلّی یافتن،
در پی فهمیدن باشم تا فهمیده شدن،
در پی دوست داشتن باشم تا دوست داشته شدن

چه با دادن است که می گیریم،
با فراموشی خویشتن است که خویشتن را باز می یابیم،
با بخشودن است که بخشایش را به کف می آوریم،
با مردن است که به زندگی برانگیخته می شویم.

يا علي مدد.

|+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1384 ساعت 23:11  توسط morteza  | 

 یکی بود یکی نبود؛

غیر از خدا هیچ کس نبود. یک مورچه ای بود در ولایت غربت که روزها می رفت به صحرا و گندم و جو جمع می کرد برای زمستان. یک روز که رفته بود برای جمع کردن غله، یک دانه گندم پیدا کرد و به نیش کشید و حرکت کرد به طرف لانه اش. ناگهان باد وزید و دانه گندم را از دست و دهان مورچه گرفت و با خودش برد. مورچه به باد گفت:«ای باد تو چقدر زور داری» باد گفت : « پدر آمرزیده، من اگر زور داشتم که برج های بالای شهر، راهم را سد نمی کردند». مورچه گفت : «ای برج های بالای شهر، شماها چقدر زور دارید.»برج ها گفتند: « ما اگر زور داشتیم که نیازی به مجوز شهردار نداشتیم.» مورچه گفت:« ای شهردار تو چقدر زور داری.» شهردار گفت:« من اگر زور داشتم که قوه قضاییه مرا دستگیر نمی کرد.» مورچه گفت:« ای قوه قضاییه تو چقدر زور داری.» قوه قضاییه گفت:« من اگر زور داشتم بعضی جراید از من انتقاد نمی کردند.» مورچه گفت:« ای جراید شما چقدر زور دارید.» جراید گفتند:« اگر ما زور داشتیم که کاغذمان گیر وزارت ارشاد نبود.» مورچه گفت: «ای وزیر ارشاد تو چقدر زور داری.» وزیر ارشاد گفت:« اگر من زور داشتم که محتاج رای اعتماد نمایندگان مجلس نبودم.» مورچه گفت: « ای نمایندگان شماها چقدر زور دارید.» نمایندگان گفتند:« ما اگر زور داشتیم که نیازمند رای مردم نبودیم.» مورچه گفت: «ای مردم شما چقدر زور دارید.» مردم گفتند:« ما اگر زور داشتیم بقال به ما جنس نسیه نمی داد.» مورچه گفت:بقال تو چقدر زور داري. بقال گفت: « من اگه زور داشتم آفتاب ماست های مرا نمی ترشاند » مورچه گفت:«ای آفتاب تو چقدر زور داری» آفتاب گفت : « من اگه زور داشتم دختر کدخدا نمی گفت که تو در نیا من در آمدم» مورچه گفت:« ای دختر کدخدا تو چقدر زور داری» دختر کدخدا گفت:« من اگه زور داشتم که زن کشاورز نمی شدم» مورچه گفت:« ای کشاورز تو چقدر زور داری» کشاورز گفت:« من اگه زور داشتم که از ترس تو گندم هایم را توی انبار قایم نمی کردم» مورچه یک کمی رفت توی فکر. بعد نگاهی به بازوهایش کرد،سینه اش را داد جلو و رفت به مزرعه. گوش باد را گرفت و پرتش کرد پشت کوه قاف ! بعد هم دانه گندم اش را برداشت و برد به لانه اش!

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1384 ساعت 23:19  توسط morteza  | 

سلام به دوستان خوبم . این داستان جالب را به همه شما عزیزان تقدیم می کنم . امیدوارم که خوشتون بیاد.
 

یکی بود یکی نبود؛ غیر از خدا هیچ کس نبود.

آن قدیم ها که هنوز مدرسه اختراع نشده بود، مردم بچه هایشان را می فرستادند مکتب. در همان قدیم ها میرزای مکتب داری بود که توی ولایت غربت مکتب داشت. یک روز یک پدر و مادر آمدند اسم دخترشان را توی مکتب نوشتند. همان روز یک پدر و مادر دیگری هم آمدند و اسم پسرشان را در مکتب نوشتند. وقتی مکتب خانه باز شد و بچه ها آمدند و نشستند، از قضای روزگار چشم پسر و دختر به هم افتاد و یک دل نه، صد دل عاشق هم شدند. باری، این دختر و پسر هر روز در مکتب می نشستند و زل می زدند به هم و مثل فیلم های هندی، آههای جانسوز می کشیدند. میرزای مکتب دار دید این طور نمی شود درس داد. این شد که مکتب را دو شیفته کرد. گفت پسرها صبح بیایند و دخترها بعداظهر. اما بشنو از پسر که وقتی  ظهر درسش تموم می شد. می رفت پشت پنجره و زل می زد به دختر. دختر هم از توی مکتب به پسر نگاه می کرد و آه جانسوز می کشید. میرزا مکتب دار که دید اینجور هم نمی شود تصمیم گرفت دختر و پسر را بنشاند کنار هم ببیند دردشان چیست. باری یک روز که کلاس تعطیل شد گفت دختر و پسر فوق الذکر بمانند بعد رو کرد به آن دو گفت: یک ماه است که شما دو نفر مرا از کار و زندگی انداخته اید یا همین حال بگویید چه مرگتان است یا پدر و مادرتان را صدا بزنم. پسر آهی کشید و گفت: ای میرزا کدام پدر و مادر؟ آنها که دیدی پدر و مادر خوانده ما بودند. پدر و مادر اصلی ما در دست امپراتریس اسیرند.ای میرزا بدان و آگاه باش که ما دو نفر (جولز) و (جولی) دوقلوهای افسانه ای هستیم که اگر دستمان به دست هم بخورد، کارها می کنیم کارستان. میرزا با تعجب گفت: " اِِاِاِ ... شما دوقلوهای افسانه ای هستید؟ من کارتون شماها را دیده ام...[ما از اینجا نتیجه می گیریم که این جناب میرزا دروغگو بوده چراکه در آن دوره هنوز تلویزیون وجود نداشته] باری، میرزا قدری پول و غذا برای توی راه به آنها داد و راهیشان کرد که هر چه زودتر بروند پیش پدر و مادر اصلی شان.

پسر و دختر هم که از الکی این دروغ ها را سر هم کرده بودند راه افتادند رفتند به ولایت جابلقا و آنجا با هم عروسی کردند.

ما از این داستان نتیجه می گیریم که آن دختر و پسر خیلی ناقلا بودند!

|+| نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1384 ساعت 11:39  توسط morteza  | 

چي مي شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما بركت بده چرا كه ديروز ما وقت نكرديم از او تشكر كنيم.
چي مي شد اگه خدا فردا ديگه ما را هدايت نمي كرد چون امروز اطاعتش نكرديم .
چي مي شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود چرا كه امروز قادر به دركش نبوديم.
چي مي شد ديگه هرگز شكو فا شدن گلي را نمي ديديم چرا كه وقتي خدا بارون فرستاده بود گله كرديم.
چي مي شد اگه خدا عشق و مراقبتش را از ما دريغ مي كرد چرا كه ما از محبت ورزيدن به ديگران دريغ كرديم .
چي مي شد اگه خدا فردا كتاب مقدسش را از ما مي گرفت چرا كه امروز فرصت نكرديم آنرا بخوانيم .
چي مي شد اگه خدا در خا نه اش را مي بست چون ما در قلبهاي خود را بسته ايم .
چي مي شد اگه خدا امروز به حرفهايمان گوش نمي داد چون ديروز به دستوراتش خوب عمل نكرديم.
چي مي شد اگه خدا خواسته هايمان را بي پاسخ مي گذاشت چون فراموشش كرديم.
چي مي شد اگه ما از اين مطالب به سادگي بگذريم ؟
بياييم خود را به خدا نزديكتر كنيم و بذر خدا شناسي را در قلبهاي يكديگر بكاريم.
|+| نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384 ساعت 10:35  توسط morteza  | 

بزن باران بهاران فصل خون است       بزن باران كه صحرا لاله گون است

بزن باران كه به چشمان ياران        جهان تاريك و دريا واژگون است

بزن باران كه دين را دام كردند      شكار خلق و صيد خام كردند

بزن باران خدا بازيچه اي شد            كه با آن كسب ننگ و نام كردند

بزن باران به نام هر چه خوبيست         به زير آوار پاي پايكوبيست

بزن باران و شادي بخش جان را      بباران شوق و شيرين كن زمان را

بزن باران كه بي صبرند ياران          نماندخاموش و گريان شد به باران

بزن باران بشوي آلودگي            را ز دامان بلند روز گاران

|+| نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1384 ساعت 11:54  توسط morteza  | 

 
 ندانستن را دوست داريم
امروز که تو با مرد ديگری هستی من هم مرد ديگری شده ام. تنها فرق من با او اين است که تو در من گذشتهء خودت را می بينی و در او آينده ات را
هشت سال بعد تو زن ديگری خواهی شد که در مرد ديگری نيز گذشته ات را خواهی ديد. آنروز می بينی که من و تو و تمام آدمهای ديگر همه يکی هستيم، و عشق توهمِ انتخابِ يکی است برای تجسم آنچه که دوست داريم. آنروز بيا و کنارم بنشين تا با هم گذشته ها را مرور کنيم. کمی می خنديم، اشک می ريزيم، و به چينهای صورتِ ديگری نگاه می کنيم، تا در آنها شبهايی را که به هم فکر می کرديم بشماريم.
هاه! ما غريبه ها را ترجيح می دهيم، چون می توانيم آنها را آنگونه که دوست داريم بشناسيم. ما از کسانی که می شناسيم می ترسيم. خدا را شکر غريبه هم که زياد است، هر بار يکی آشنا می شود ديگری از راه می رسد. می دانی، برای هر کدام از ما تنها يک نفر هست که تا دنيا دنياست غريبه می ماند. نام او هست «من»، که هر روز از ديروز غريبتر می شود و ما هر روز او را به هر کسی ترجيح می دهيم.
|+| نوشته شده در  شنبه دهم دی 1384 ساعت 14:6  توسط morteza  | 

آقاي خاتمي سلام.

روي سخنم با شماست.راستش رو بخواهيد من امروز نمي دانم مي خواهم چه بگويم.نه نوشته اي از قبل نه متني و نه هيچ چيز ديگري.من امروز مي خواهم فرياد بزنمم.نه از روي نوشته بلكه از روي دل.

اين همان كاريست كه شما به من ياد داديد.اري من سنم انقدر نيست كه اولاي دوران رياستتون رو يادم بياد.اما چهار سال دومتون رو خوب تو ذهنم حكاكي كردم.هيچ وقت اون روزي رو كه تو دانشگاه يعني همون جايي كه شما خونه ي خودتون مي دونستيد چقدر بي شرمانه نگذاشتند شما حرفتان را بزنيد را يادم نميرود.راستش وقتي اون صحنه رو ديدم و جواب شما به اونها رو شنيدم دلم خنك شد ولي يادم نميره كه بعد از اون داشتم اشك مي ريختم.

آقاي خاتمي من در يك مدرسه ي مذهبي درس مي خوانم .وقتي معلمان روحاني پرورشي نيششان را مثل نيش مار روي دل آدم مي زنند و من هم نمي توانم از شما دفاع كنم چرا كه من دانش آموز و او معلم است ديگر چه بايد بكنم.سالها بود كه نيش مي خوردم اما دلم گرم بود كه رئيس جمهور بيدي نيست كه به اين باد ها بلرزد.اما امروز هم نيش مي خورم و ديگر اون دلخوشي رو هم ندارم و اونها به من مي خندند.

آقاي خاتمي من از شما ياد گرفتم كه فرياد بزنم ولي الان مي فهمم كه ياد داشتن مهم نيست بلكه اين توانستن است كه مهمه.

هر وقت تو روزنامه عكس شما رو مي بينم ميشينم و اون مطلب رو تا آخرش با دقت مي خوانم.آخرين بار همين ديروز بود كه عكستان را در روزنامه ي خراسان ديدم و خيلي خوشحال شدم ولي اين خوشحالي فقط 7 خط ادامه داشت.چرا كه خراسان از حضور شما در جشن آبي ها سوء استفاده كرده بود و از چهل نيم خطي كه به نام و تيتر شما نوشته بود فقط هفت خطش مال شما بود و بقيه اش مصاحبه با مربيان استقلال بود.

چه بگويم كه ديگر اين مملكت چون خاتمي نخواهد ديد .

امروز ما جوانان اگر بخواهيم از اين مملكت با اين حكومت دفاع كنيم فكر مي كنيد چند دقيقه و چند نفر جلوي دشمن ايستادگي كنند؟ما اين كار را نمي كنيم چرا كه در حكومت صداقت نديديم.هماني كه توانستيد هشت سال نگاهش داريد حتي اگر شده با سكوت.و باز چقدر از سكوتتان چه برداشت هايي كه نشد.

آري كدام مسئول براي آمدن التماسش كردند و او در سخنرانيش اشك ريخت؟وباز چقدر از اشكهايتان سوء استفاده كردند.

اين را مي نويسم كه بدانيد كه همنوز هم تنها نيستيد.

به قول خودتان:يا علي مدد.

|+| نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1384 ساعت 11:10  توسط morteza  | 

خدايا

مرا وسیلۀ صلح خویش قرار بده
آنجا که کین است، بادا که عشق آورم.
آنجا که تقصیر است، بادا که بخشایش آورم.
آنجا که تفرقه است، بادا که یگانگی آورم.
آنجا که خطا است، بادا که راستی آورم.
آنجا که شک است، بادا که ایمان آورم.
آنجا که نومیدی است، بادا که امید آورم.
آنجا که ظلمات است، بادا که نور آورم.
آنجا که غمناکی است، بادا که شادمانی آورم.

خداوندا، بادا که بیشتر در پی تسلّی دادن باشم تا تسلّی یافتن،
در پی فهمیدن باشم تا فهمیده شدن،
در پی دوست داشتن باشم تا دوست داشته شدن.

چه با دادن است که می گیریم،
با فراموشی خویشتن است که خویشتن را باز می یابیم،
با بخشودن است که بخشایش را به کف می آوریم،
با مردن است که به زندگی برانگیخته می شویم.

|+| نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1384 ساعت 10:9  توسط morteza  | 

سلام

حیفم آمد این مطلب رو تنها بخوانم.

امیدوارم تا انتها بخوانید چون ارزش وقت گذاشتن را دارد:

 

 

يك كشتي در يك سفر دريايي در ميان طوفان در دريا شكست و غرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات يابند و به جزيره كوچكي شنا كنند.  دو نجات يافته نمي دانستند چه كاري بايد كنند اما هردو موافق بودند كه چاره اي جز دعا كردن ندارند. به هر حال براي اينكه بفهمند كه كدام يك از آنها نزد خدا محبوبترند و دعاي كدام يك مستجاب مي شود آنها تصميم گرفتند تا آن سرزمين را به دوقسمت تقسيم كنند و هر كدام در يك بخش درست در خلاف يكديگر مانند.

نخستين چيزي كه آنها از خدا خواستند غذا بود. صبح روز بعد مرد او ميوه اي را كه بر روي درختي روييده بود در آن قسمتي كه او اقامت مي كرد ديد و مرد مي تونست اونو بخوره. اما سرزمين مرد دوم زمين لم يزرع بود. 

هفته بعد مرد اول تنها بود و تصميم گرفت كه از خدا طلب يك همسر كند. روز بعد كشتي ديگري شكست و غرق شد و تنها نجات يافته آن يك زن بود كه به بخشي كه آن مرد قرار داشت شنا كرد. در سمت ديگر مرد دوم هيچ چيز نداشت. .

بزودي مرد اول از خداوند طلب خانه، لباس و غذا بيشتري نمود. در روز بعد مثل اينكه جادو شده باشه همه چيزهايي كه خواسته بود به او داده شد. اگر چه مرد دوم هنوز هيچ چيز نداشت. سرانجام مرد اول از خدا طلب يك كشتي نمود تا او و همسرش آن جزيره را ترك كنند. صبح روز بعد مرد يك كشتي كه در سمت او در كناره جزيره لنگر انداخته بود را يافت. مرد با همسرش سوار كشتي شد و تصميم گرفت مرد دوم را در جزيره ترك كند.

او فكر كرد كه مرد ديگر شايسته دريافت نعمتهاي الهي نيست. از آنجاييكه هيچ كدام از درخواستهاي او از پروردگار پاسخ داده نشده بود. 

هنگامي كه كشتي آماده ترك جزيره بود مرد اول صدايي غرش وار از آسمانها شنيد :" چرا همراه خود را در جزيره ترك مي كني؟

مرد اول پاسخ داد "نعمتها تنها براي خودم هست چون كه من تنها كسي بودم كه براي آنها دعا و طلب كردم دعا هاي او مستجاب نشد و سزاوار هيچ كدام نيست 

آن صدا مرد را سر زنش كرد :"تو اشتباه مي كني او تنها كسي بود كه من دعاهايش را مستجاب كردم وگرنه تو هيچكدام از نعمتهاي مرا دريافت نمي كردي"

مرد از آن صدا پرسيد " به من بگو كه او چه دعايي كرد كه من بايد بدهكارش باشم؟ .

  او دعا كرد كه همه دعاهاي تو مستجاب شود,

ما هممون مي دونيم كه نعمتهاي ما تنها ميوه هايي نيست كه برايش دعا مي كنيم بلكه اونها دعاهايي ديگران هست براي ما

 
|+| نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1384 ساعت 11:25  توسط morteza  | 

خطرناک لحظه ها
 به نام او که موسیقی کیهانی را عاشقانه می نوازد
 
 
لحظه خطرناکی است لحظه ای که اميد جای خود را به نا اميدی می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که عجله جای خود را به صبوری می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که همدردی جای خود را به طرد کردن می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که " ما " جای خود را به من و تو می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که پريدن جای خود را به خزيدن می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که نور جای خود را به تاريکی می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که انسانيت جای خود را به خوی حيوانی دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که بخشش جای خود را به خشم دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که درک و تأمل جای خود را به لجبازی می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که جمع بينی جای خود را به خود بينی می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که صلح جای خود را به جنگ می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که منطق جای خود را به سنت می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که معنويات جای خود را به ماديات می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که عشق جای خود را به هوس می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که شراکت جای خود را به خيانت می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که آشنائی جای خود را به غريبی می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که صداقت جای خود را به دروغگوئی می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که صفا و صميميت جای خود را به کينه می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که خير رسانی جای خود را به شرارت می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که عقل و تفکر جای خود را به تقليد می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که زمان حال جای خود را به زمان گذشته می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که علم و منطق جای خود را به خرافات و رسوم می دهد
 
|+| نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1384 ساعت 11:6  توسط morteza  | 

 
آنروز
آنروز

<-PostTitle->
<-PostContent->
نوشته شده توسط morteza در ساعت <-PostTime-> | لینک 

Hit Counter
by ali.b.a